خود تعریف بی نهایت بود !
برچسب:
نویسنده: پارسا پاکدل
دوازده سال بیشتر نداشتم که سیگار را شروع کردم، هیچ وقت هم غیر از پال مال بدون فیلتر سیگار دیگری را آتش به آتش دود نکرده ام. سال های سال است که این شرکت دخانیات درست روی همین پاکت قول داده است که مرا بکشد.
اما من حالا هشتاد و دو سالم است. واقعا که دستتان درد نکند، ای حقه بازهای پست.
مرد بی وطن- کورت ونه گات
برچسب:
نویسنده: پارسا پاکدل
این یه حس تازه نیست این کار هر روزه منه
برچسب:
نویسنده: پارسا پاکدل
اینکه خیلی وقته خودم رو فراموش کردم....
برچسب:
نویسنده: پارسا پاکدل
I lost you !
But I found me.
So I win :)
برچسب:
نویسنده: پارسا پاکدل
بازگشت همه به سوی اوست.
که در اینجا منظور از او بلاگفاست :)
هیچ وقت اینجا برام خیلی خاص نبود ولی نمیدونم چرا هر چند وقت یه بار برمیگردم :)
دوباره برگشتم هرچند میدونم بازهم خواهم رفت ...
برچسب:
نویسنده: پارسا پاکدل
چند وقته که توی خودم تغییر حس می کنم. چیزی که یادم نمیاد قبلا حسش کرده باشم.
میدونم نزدیک ۷-۸ ساله که خودم رو یادم رفته بود.
آدمی که آیندمه. آدمی که وقتی تنها میشم کنترلمو می گیره دستش .
نه تنها ذهنمو بلکه بدنمو. این توانایی رو داره که ساعت ۳ نصف شب از خونه بکشتم بیرون. مثل دیشب که داشت نیم ساعت دور میدون تجریش می دویید تا آروم بشه :)
حالا اون داره تایپ می کنه. این سالا که کیبرد دست من بود فقط زندگینامم رو سیاه کردم . پس بذار بدمش به اون :)
برچسب:
نویسنده: پارسا پاکدل
صدای تیک تیک عقربه ساعت گذشت زمان رو یادآوری میکرد
اما چشمام از چشماش جدا نمیشد
چشماش مثل آینه بود
اما نمیتونستم خودم رو توش ببینم
برچسب:
نویسنده: پارسا پاکدل
از ماشین پیاده شد.
قطرات بارون صورتش رو خیس کردن.
پیاده شد و شروع به قدم زدن کرد.
قدم هاش رو آروم و آروم تر میکرد.
صدای بارون توی گوشش می پیچید.
خیس خیس شده بود.
اما چیزی جز بارون رو حس نمیکرد.
فقط قدم میزد و جلو میرفت....
بعد از ساعت ها راه رفتن بارون داشت بند می اومد.
خیالاتش داشتن محو می شدن.
آدمی که ساعت ها باهاش زیر بارون قدم زده بود داشت ترکش میکرد.
برچسب:
نویسنده: پارسا پاکدل
برچسب:
نویسنده: پارسا پاکدل
برچسب:
نویسنده: پارسا پاکدل
یکی دیگشون هم ددلاینش امشبه :// خب چرا ؟ :((
بابا پیک نوروزی رو واسه دبستانی ها ممنوع کردن بخدا :(
البته یه سری از استادا هستن اونا که دیگه تهشن ددلاین رو میزارن آخر تعطیلات :"
یعنی اینجوریه که باهم هماهنگ میکنن یکی میگه من اول عید نمیذارم آب خوش از گلوشون پایین بره. اون یکی میگه وسطاش با من یکی دیگه هم میگه خب آخرش هم دیگه واسه من که کامل کوفتشون کنم.
بابا قدیما استادا عمه شون رو دوست داشتن :) چه خبرتونه ؟ چهه خبببرتونه !
برچسب:
نویسنده: پارسا پاکدل
و فردا صبحش که ساعت 1 الی 3 از خواب پامیشم میگم خب ایشالا از فردا :"
برچسب:
نویسنده: پارسا پاکدل



برچسب:
نویسنده: پارسا پاکدل
وقتی مدام به فرصتایی که از دست دادم فکر می کنم
وقتی مدام به اشتباهاتی که کردم فکر می کنم
نمیتونم درست زندگی کنم
مث این میمونه که دارم عقب عقبی میدوم
مدام نگاهم پشت سرمه و تلو تلو می خورم
اگه میخوام من برنده باشم
باید فقط جلوم رو نگاه کنم و بدوم
ولی خب یه چیزی
چرا باید بدوم ؟ :)
برچسب:
نویسنده: پارسا پاکدل